تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> تنهایی من

تنهایی من

شب دلهره

سکوت صدایی ندارد ، زمان و روح تو در هنگام آن به پیشواز خود الهی ات می روند.
گاهی بیندیش که بی صدایی چه آرامشی دارد و چرا بی تاب و چشم به راه خیره به در
نمی مانی؟!
چرا دنبال دلیل نمی گردی؟
از نوای بی صدایی چه می شنوی که قرار می گیری؟ چشم بر هم می گذاری و در دل
با خودت نجوایی شیرین را مرور می کنی.
بی صدایی ، لحظه ای مغتنم است که روح با آزادی کامل از تلاش و تقلا بالاتر از آن
چه را می تواند باشد تصور می کند.
هدف های والا چه محبوبند که در آسمان ذهن ، روز و شب را نمی شناسند و در همه
پرسه زدن ها سوسوی زیبای شان را می توان دید.
سکوت را بر روح و ذهن خودت گناه ندان ! آن را حکمتی الهی ببین که با آن ، تو بدون
همهمه ای آن چه را که به آن عشق می ورزی به تصویر ببینی.
کسی که به تصویر ذهن خودوفادار بنگرد ؛ گویی باغبانی است که به نهالی کوچک آب و
نور می بخشد ، چه عشق زیبایی در نگاه منتظر همه ی باغبانان این جهان است که رشد
و عطر گل را از هنگام کاشت نهال می بینند...
همه ی آن چه واقعی است و دلبرانه ما را به شوق می آورد ، تداوم در تصویر رشد عشق
است. گذشته و حال و آینده هم وجود دارند...
قطع ارتباط با هیپکدام میسر نیست ، اما روح تو می تواند ببیند که تنپوش گذشته برایش
چه کوچک و تنگ ، آینده چه بزرگ و گشاد است ، او تنپوشی زیبا و فراخور حال را
زمانی تصویر می کند که تو امانش دهی...

اگر بخواهی لحظه ی حال را زیبا بپوشانی باید به خودت کمک کنی تا در صدد تعمیر لباس
دیروز و فردا نباشی...
به خودت عشق بورزی ، به خودت اعتماد کنی و از سر راهت مانع " نمی توانم " را بر
داری.
سکوت کن ! و آن چه را تاکنون به آن عشق نورزید ه ای ، تصویر کن...


آناهیتا مافی

اگه آدما همونقدر که در صحبت کردن توانا هستن،
در سکوت کردن هم توانا بودن
زندگی خيلی زيباتر از اين ميشد...

منبع:انجمن گوگلین

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت16:6توسط نگار | |

 شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري

لبخند

بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

يك لبخند زندگي مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ ميدهد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت10:36توسط نگار | |

 

گاهي سخته گفتن اون چيزي که درون ماست !!
گاهي سخته قبول اينکه عاشق شدي!!
گاهي سخته قبول اينکه دلت ديگه مال خودتت نيست
مال اونيه که وقتي مي بينيش مي خواي که هر چي داري به پاش بريزي تا فقط يه لحظه
فقط يه لحظه اونو فقط و فقط براي خودتت داشته باشي !!
گاهي سخته باور اينکه اوني رو که مي خواستي براي هميشه تنهات گذاشته !!
گاهي سخته باور اينکه  ديگه اونو نبيني !!
گاهي سخته قبول اينکه ديگه اميدي براي زنده بودنت نداري!!
گاهي سخته قبول اينکه تموم لحظه لحظه زندگيت پوچ بوده !!
گاهي سخته اينکه قبول کني که تو هم شکست خوري !
گاهي سخته قبول اينکه دل تو هم شکسته !!
گاهي سخته که لحظه هات رو فقط با خيلات اون پر کني نه با حضورش!!
گاهي سخته خاطراتت رو مرور کني وقتي مي دوني که آخرش بدجوري تلخه!!

بدجوري دلت رو مي سوزونه
گاهي سخته قبول اينکه دنيات پر از آدمايي شده که حضورت رو احساس نمي کنن!!
گاهي سخته قبول اينکه احساست بهت دروغ گفته !!
گاهي سخته خيلي سخته  قبول اينكه... اين كه تنهام گذاشتي!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت11:43توسط نگار | |

333

معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود ولی ‌آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد.
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست ُهمیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد ُتساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلممات بر جا ماند
!
و او پرسید :اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا بازیک با یک برابر بود


سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
.
و او با پوزخندی گفت :اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود

اگریک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم ؟؟؟یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید !!یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود .پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت13:4توسط نگار | |

 

پدر:

دستهای کوچکش راتوی دستم گذاشتم.دلم هری ریخت یک حس خوب پیچید توی تنم.
انگار دنیا مال من بود.پسرکم داشت راه می رفت.
خندیدم انقدر با حوصله کنارش راه رفتم تا تونست بدود.
دستهای تکیده ام را توی دستش می گذارم.
نه می خندد نه خوشحال است.غم می ریزد توی دلم.
انقدر توی خیابان کنارش راه میرم تا جلوی در خانه سالمندان برسم

قهرمان:

یک ربع پشت چها راه ایستاده بود و عصای سفیدش رو به نشانه کمک به زمین می کوبید.با خود فکر می کرد ای کاش می توانست ببیند تا بتواند کارهای مردانه انجام دهد.دوباره با خستگی فریاد کشید یکی ممکنه به من.......
گرمی دست را روی شانه هایش احساس کرد .....چند قدم مانده به ان سوی خیابان برسد که صدایی شنید.......
یکی به اون دوتا کمک کند مگه نمی بینید هر دوتاشون......
تنش یخ کرد تازه فهمید مردی مردانگی چشم نمی خواهد
.........

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت12:17توسط نگار | |

تنبیه:

اخرین باری که تنبیه شد از جیب پدر پول برداشته بود و مادر انقدر روی دستش زده بودکه جای ضربه ها روی دستش ورم کرده بود چند وقتی می شد که توی خودش بود و دائم پشت در اشپزخانه کز می کرد...
مادر سرش داد کشید این دفعه باز چکار کردی؟
چوب از دستش افتاد انگار دوباره حساسیت دستش شروع شده بود علی از ترس در خودش جمع شد دستش را جلو اورد اشک روی گونه های مادر لغزید.

توی دستهای علی یک جفت دستکش بود......

 

مرفه بی درد:

وقتی مرد یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد.بچه های محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بی درد و بی کس!!!
و این لقب هم چقدر به او می امد_نه زن داشت نه بچه.
شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهر زاده دارد که انها هم وقتی دیده بودند ابی از عمو جان برایشان گرم نمی شود تنهایش گذاشته بودند.
وقتی مرد من و سه چهار تا از بچه های محل که می دانستیم ثروت عظیم و بی کرانش بی صاحب می ماند بدون اینکه بگذاریم کسی از همسایه ها بفهمد که اقا پولداره مرده شب اول وارد خانه اش شدیم و هر چه پول نقد داشت بلند کردیم بعد هم با خود کنار امدیم که:این که دزدی نیست!!!!!
اما دو روز بعد در مراسم خاکسپاری اش که با همت ریش سفید های محل به بهشت زهرا رفت من و بچه ها چقدر خجالت کشیدیم.
موقعی که 150 بچه یتیم از بهزیستی امدند بالای سرش و فهمیدیم مرفه بی درد خرج سرپرستی انها را می داده بچه های یتیم را که دیدیم اشک می ریختند از خودمان پرسیدیم:
او تنها بود یا ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت15:42توسط نگار | |

وصل یاران

شبی تاریک،پروانه ها دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند برای رسیدن به معشوقه شان که شمع بود همت خود را ازمایش کنند،اما لازمه رسیدن، نزدیکی به شمع بود.همگی هم نظر شدند که با لاخره یکی باید برای طلب عشق به او نزدیک شده و به مقصود برسد.

یکی از پروانه ها،داوطلب شد و شروع کرد به پرواز.وقتی به محل استقرار شمع رسید،از دور ان را طواف کرد.بعد از بازگشت،شروع کرد به توصیف شمع که چه بود چه و چه......

در میان پروانه ها،پروانه ای دانا و سخن شناس بود.گفت:این پروانه از شمع اگاهی ندارد.

یکی دیگر از پروانه ها به سراغ شمع رفت و در اطراف نور شمع گردشی کرد و سعی کرد ان را بشناسد.بعد از بازگشت گفت:من در شمع غرق شدم و از وصال معشوق سخن گفت.

باز هم پروانه دانا گفت:این پروانه هم نتوانسته او را بشناسد،او نشانی از ان  با خود ندارد.

پروانه دیگری پرواز کنان و پر از شور و نشاط وصل به سمت شمع رفت.انقدر اشتیاق رسیدن به شمع بر او غلبه کرده بود که از حال خود خارج و به شعله مع نزدیک شد و اتش را در اغوش گرفت و خودش را فراموش کرد.در این حال اتش تمام وجود پروانه را در بر گرفت  و از سر تا پای او اتش شد.

پروانه دانا که از دور او را می دید که چطور با شمع هم رنگ شده به دیگران گفت:این پروانه کار ازموده شده و هیچکس از خدا اگاهی پیدا نکرده،مگر او.

تا زمانی که از داشته هایتان نگذرید و«خود»را به فراموشی نسپرید،چطور می توانید از خدا اگاهی پیدا کنید.

ان که شد هم بی خبر هم بی اثر                    از میان جمله او دارد خبر

تا نگردی بی خبر از جسم و جان                  کی خبر یابی ز جانان یک زمان!!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت13:22توسط نگار | |

target="_blank">

border="0" height="150" width"136" title="75098.jpg-92039" alt="75098.jpg-92039">

من بلد نیستم عکس بذارم اینو همین طوری گذاشتم.

این گل خوشکل تقدیم به تو!!!!!!!!!!! 

راستی از ساناز عزیز هم تشکر میکنم.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت10:35توسط نگار | |

یک روز مردی مداد بسیار زیبایی را ساخت تا به بازار برده و بفروشد.اما قبل از فروش مداد به او چند نصیحت کرد.

او به مداد گفت:«پنج چیز وجود دارد که تو باید از ان ها مطلع باشی تا بتوانی یک مداد خوب و زیبا باقی بمانی.

اول انکه شاید بتوانی خیلی از کلمات را بنویسی اما فقط باید چیزهایی رو بنویسی که صاحبت از تو می خواهد.

دوم:قطعا هراز گاهی تو را می تراشند و درد زیادی به جانت می افتد،اما باید صبور باشی و بدانی تنها در این صورت می توانی به مداد بودنت ادامه بدهی.

سوم:شاید بعضی از کلمات را اشتباه بنویسی،اما باید بعدا ان ها را تصحیح کنی.

چهارم:مبادا از نوک تیزت برای ازار دیگران استفاده کنی ،چون در ان صورت قطعا مورد نفرت همه واقع می شوی.پس بهتر است از نوکت در جهت خوب استفاده کنی.

پنجم:به ظاهر زیبایت مغرور نباش و فقط به فکر نوشتن کلمات پر معنا و نیکو باش چون فقط ان ها از تو به یادگار می مانند و جسمت تا اخر تراشیده خواهد شد!!!

مداد نصیحت سازنده اش را قبول کرد و تک تک ان ها را به کار برد.

اما ایا ما انسان ها،نصایح خالق خود یعنی پروردگار را گوش میکنیم؟؟؟؟؟؟

اول،شاید ما قادر به انجام هر کاری باشیم،اما باید فقط کارهایی را انجام دهیم که رضایت خداوند در ان است.

دوم،در زندگی با مشکلات زیادی روبرو میشویم که گاه اشکمان را جاری می سازد،اما تجربه کردن این مشکلات ما را قوی میکند و به ما انگیزه حل مشکلات و ادامه راه را خواهند داد.

سوم،شاید در زندگی دچار اشتباه شویم اما باید ان ها را جبران کنیم.

چهارم،هرگز از توانایی خود برای ازار دیگران و قدرت نمایی استفاده نکنیم چون در ان صورت عشق اطرافیانمان را از دست می دهیم.و پنجم این دنیا و تمام متعلقاتمان فانی است و تنها چیزی که از ما یادگار می ماند اعمال ماست.

پس مراقب اعمالمان باشیم!!!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت12:35توسط نگار | |

پسر بچه و درخت سیب
در روزگاران قدیم درخت سیب تنومندی بود با پسر بچه‌ی کوچکی. این پسر بچه خیلی دوست داشت با این درخت سیب بازی کند... از تنه‌اش بالا رود، از سیب‌هایش بچیند و بخورد و در سایه‌اش بخوابد.زمان گذشت.پسر بچه بزرگ شد و به درخت بی‌اعتنا.دیگر دوست نداشت با او بازی کند.اما روزی دوباره به سراغ درخت آمد.درخت سیب به پسر گفت: «های!بیا و با من بازی کن!» پسر بچه جواب داد: «من که دیگر بچه نیستم که بخواهم با درخت سیب بازی کنم، به دنبال سرگرمی‌هایی بهتر هستم و برای خرید آن‌ها پول لازم دارم.» درخت گفت:  من پول ندارم!!!!

ولی تو می‌توانی سیب‌های مرا بچینی و بفروشی و پول به دست آوری.» پسر تمام سیب‌های درخت را چید و رفت.سیب‌ها را فروخت و آنچه را که نیاز داشت خرید... و درخت را باز فراموش کرد و پیشش نیامد و درخت باز غمگین شد...مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد و با اضطراب سراغ درخت آمد. «چرا غمگینی؟» درخت از او پرسید... «بیا و در سایه‌ام بنشین.بدون تو خیلی احساس تنهایی می‌کنم... » پسر(مرد جوان) پاسخ داد: «فرصت کافی ندارم.باید برای خانواده‌ام تلاش کنم.باید برایشان خانه‌ای بسازم.نیاز به سرمایه دارم.» درخت گفت: «سرمایه‌ای برای کمک ندارم.تو می‌توانی با شاخه‌هایم و تنه‌ام ... برای خودت خانه‌ بسازی.» پسر خوشحال شد و تمام شاخه‌ها و تنه‌ی درخت را برید و با آن‌ها خانه‌ای برای خودش ساخت.دوباره درخت تنها ماند و پسر برنگشت... زمان طولانی به سرآمد.پس از سالیان دراز در حالی برگشت که پیر بود و غمگین و خسته و تنها.درخت از او پرسید: «چرا غمگینی؟ ای کاش می‌توانستم کمکت کنم؛ اما دیگر نه سیب دارم، نه شاخه و تنه، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو...هیچ چیز برای بخشیدن ندارم...» پسر(پیرمرد) در جواب گفت: «خسته‌ام از این زندگی و تنها هم... فقط نیازمند بودن با توام.آیا می‌توانم کنارت بنشینم؟» پسر(پیرمرد) در کنار درخت نشست.با هم بودند...به سالیان و سالیان در لحظه‌های شادی و اندوه...

 

 

 

 

 

آن پسر آیا بی‌رحم و خود‌خواه بود؟
ما همه شبیه او هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم...
درخت همان والدین ماست، تا کوچکیم دوست داریم با آن‌ها بازی کنیم... تنهایشان می‌گذاریم بعد و زمانی به سویشان بر‌می‌گردیم که نیازمند هستیم یا گرفتار... برای آن‌ها وقت نمی‌گذاریم.به این مهم توجه نمی‌کنیم که: پدر و مادرها همیشه به ما همه چیز می‌دهند تا شادمان کنند و مشکلاتمان را حل ... و تنها چیزی که در عوض می‌خواهند اینکه: تنهایشان نگذاریم... به والدین خود عشق بورزید، فراموششان نکنید، برایشان زمان اختصاص دهید، همراهی‌شان کنید... شادی آن‌ها، شما را شاد دیدن است.گرامی‌بداریدشان ترکشان نکنید... هر کس می‌تواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد؛ ولی پدر و مادر را فقط یک بار............

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت18:50توسط نگار | |