|
سکوت صدایی ندارد ، زمان و روح تو در هنگام آن به پیشواز خود الهی ات می روند. اگه آدما همونقدر که در صحبت کردن توانا هستن، منبع:انجمن گوگلین
لبخند
گاهي سخته گفتن اون چيزي که درون ماست !! بدجوري دلت رو مي سوزونه
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد.
پدر: دستهای کوچکش راتوی دستم گذاشتم.دلم هری ریخت یک حس خوب پیچید توی تنم قهرمان یک ربع پشت چها راه ایستاده بود و عصای سفیدش رو به نشانه کمک به زمین می کوبید.با خود فکر می کرد ای کاش می توانست ببیند تا بتواند کارهای مردانه انجام دهد.دوباره با خستگی فریاد کشید یکی ممکنه به من
تنبیه: اخرین باری که تنبیه شد از جیب پدر پول برداشته بود و مادر انقدر روی دستش زده بودکه جای ضربه ها روی دستش ورم کرده بود چند وقتی می شد که توی خودش بود و دائم پشت در اشپزخانه کز می کرد... مرفه بی درد: وقتی مرد یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد.بچه های محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بی درد و بی کس!!!
شبی تاریک،پروانه ها دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند برای رسیدن به معشوقه شان که شمع بود همت خود را ازمایش کنند،اما لازمه رسیدن، نزدیکی به شمع بود.همگی هم نظر شدند که با لاخره یکی باید برای طلب عشق به او نزدیک شده و به مقصود برسد. یکی از پروانه ها،داوطلب شد و شروع کرد به پرواز.وقتی به محل استقرار شمع رسید،از دور ان را طواف کرد.بعد از بازگشت،شروع کرد به توصیف شمع که چه بود چه و چه...... در میان پروانه ها،پروانه ای دانا و سخن شناس بود.گفت:این پروانه از شمع اگاهی ندارد. یکی دیگر از پروانه ها به سراغ شمع رفت و در اطراف نور شمع گردشی کرد و سعی کرد ان را بشناسد.بعد از بازگشت گفت:من در شمع غرق شدم و از وصال معشوق سخن گفت. باز هم پروانه دانا گفت:این پروانه هم نتوانسته او را بشناسد،او نشانی از ان با خود ندارد. پروانه دیگری پرواز کنان و پر از شور و نشاط وصل به سمت شمع رفت.انقدر اشتیاق رسیدن به شمع بر او غلبه کرده بود که از حال خود خارج و به شعله مع نزدیک شد و اتش را در اغوش گرفت و خودش را فراموش کرد.در این حال اتش تمام وجود پروانه را در بر گرفت و از سر تا پای او اتش شد. پروانه دانا که از دور او را می دید که چطور با شمع هم رنگ شده به دیگران گفت:این پروانه کار ازموده شده و هیچکس از خدا اگاهی پیدا نکرده،مگر او. تا زمانی که از داشته هایتان نگذرید و«خود»را به فراموشی نسپرید،چطور می توانید از خدا اگاهی پیدا کنید. ان که شد هم بی خبر هم بی اثر از میان جمله او دارد خبر تا نگردی بی خبر از جسم و جان کی خبر یابی ز جانان یک زمان!!
target="_blank"> border="0" height="150" width"136" title="75098.jpg-92039" alt="75098.jpg-92039">
من بلد نیستم عکس بذارم اینو همین طوری گذاشتم. این گل خوشکل تقدیم به تو!!!!!!!!!!! راستی از ساناز عزیز هم تشکر میکنم.
یک روز مردی مداد بسیار زیبایی را ساخت تا به بازار برده و بفروشد.اما قبل از فروش مداد به او چند نصیحت کرد. او به مداد گفت:«پنج چیز وجود دارد که تو باید از ان ها مطلع باشی تا بتوانی یک مداد خوب و زیبا باقی بمانی. اول انکه شاید بتوانی خیلی از کلمات را بنویسی اما فقط باید چیزهایی رو بنویسی که صاحبت از تو می خواهد. دوم:قطعا هراز گاهی تو را می تراشند و درد زیادی به جانت می افتد،اما باید صبور باشی و بدانی تنها در این صورت می توانی به مداد بودنت ادامه بدهی. سوم:شاید بعضی از کلمات را اشتباه بنویسی،اما باید بعدا ان ها را تصحیح کنی. چهارم:مبادا از نوک تیزت برای ازار دیگران استفاده کنی ،چون در ان صورت قطعا مورد نفرت همه واقع می شوی.پس بهتر است از نوکت در جهت خوب استفاده کنی. پنجم:به ظاهر زیبایت مغرور نباش و فقط به فکر نوشتن کلمات پر معنا و نیکو باش چون فقط ان ها از تو به یادگار می مانند و جسمت تا اخر تراشیده خواهد شد!!! مداد نصیحت سازنده اش را قبول کرد و تک تک ان ها را به کار برد. اما ایا ما انسان ها،نصایح خالق خود یعنی پروردگار را گوش میکنیم؟؟؟؟؟؟ اول،شاید ما قادر به انجام هر کاری باشیم،اما باید فقط کارهایی را انجام دهیم که رضایت خداوند در ان است. دوم،در زندگی با مشکلات زیادی روبرو میشویم که گاه اشکمان را جاری می سازد،اما تجربه کردن این مشکلات ما را قوی میکند و به ما انگیزه حل مشکلات و ادامه راه را خواهند داد. سوم،شاید در زندگی دچار اشتباه شویم اما باید ان ها را جبران کنیم. چهارم،هرگز از توانایی خود برای ازار دیگران و قدرت نمایی استفاده نکنیم چون در ان صورت عشق اطرافیانمان را از دست می دهیم.و پنجم این دنیا و تمام متعلقاتمان فانی است و تنها چیزی که از ما یادگار می ماند اعمال ماست. پس مراقب اعمالمان باشیم!!!
پسر بچه و درخت سیب ولی تو میتوانی سیبهای مرا بچینی و بفروشی و پول به دست آوری.» پسر تمام سیبهای درخت را چید و رفت.سیبها را فروخت و آنچه را که نیاز داشت خرید... و درخت را باز فراموش کرد و پیشش نیامد و درخت باز غمگین شد...مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد و با اضطراب سراغ درخت آمد. «چرا غمگینی؟» درخت از او پرسید... «بیا و در سایهام بنشین.بدون تو خیلی احساس تنهایی میکنم... » پسر(مرد جوان) پاسخ داد: «فرصت کافی ندارم.باید برای خانوادهام تلاش کنم.باید برایشان خانهای بسازم.نیاز به سرمایه دارم.» درخت گفت: «سرمایهای برای کمک ندارم.تو میتوانی با شاخههایم و تنهام ... برای خودت خانه بسازی.» پسر خوشحال شد و تمام شاخهها و تنهی درخت را برید و با آنها خانهای برای خودش ساخت.دوباره درخت تنها ماند و پسر برنگشت... زمان طولانی به سرآمد.پس از سالیان دراز در حالی برگشت که پیر بود و غمگین و خسته و تنها.درخت از او پرسید: «چرا غمگینی؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم؛ اما دیگر نه سیب دارم، نه شاخه و تنه، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو...هیچ چیز برای بخشیدن ندارم...» پسر(پیرمرد) در جواب گفت: «خستهام از این زندگی و تنها هم... فقط نیازمند بودن با توام.آیا میتوانم کنارت بنشینم؟» پسر(پیرمرد) در کنار درخت نشست.با هم بودند...به سالیان و سالیان در لحظههای شادی و اندوه... آن پسر آیا بیرحم و خودخواه بود؟
|
About![]()
Home
| |||||||||||